هرگز...

سپیده که سر بزند
در این بهار خزان سزده
شاید گلی برویید ![]()
شبیه آنچه در بهار بوییدی
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز


لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:57 توسط قاصدک
|

سپیده که سر بزند
در این بهار خزان سزده
شاید گلی برویید ![]()
شبیه آنچه در بهار بوییدی
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز


لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:57 توسط قاصدک
|
در کوچه باغی زیبا چند کبوتر مشغول لالایی بودند.
مردی از راه رسید.
نفسی تازه کرد، قدی راست کرد ، جانی راحت کرد ، به اطراف نگاهی انداخت از یک سو شقایق ها می رقصیدند و از سوی دیگر یاس های غیر وحشی ...
دستی به گردن شقایق انداخت.
پوزخندی زد و گفت : چقدر خونینی !!
شقایق قامت راست کرد و جواب داد : قرمزم!! مرد اندکی جا خورد... او را در دشت رها کرد
به درختی تکیه داد ، درخت پر بود از اقاقی هایی که با چشمان سپیدشان مددرا می پاییدند...
مرد به دوردست ها خیره شد ...
اشکی از چشمانش جاری شد ...
او غمی در بساط نداشت ، سرخوش بود...
آسمان آبی تر از همیشه می نمود.
غرق در سکوت دشت کسی دیگر وارد شد، پیش آمد ، قدری این پا و آن پا کرد و در آخر پرسید : رهگذری؟؟؟
مرد جوابش داد : ماندگارم...
رهگذر پاشنه ی کفشش را خواباند و به راه افتاد...در دل گفت : خدایا...
ناگهان به یاد آورد روزهایی را هرگز این نام را بر لب نیاورده بود ، روزهایی که در خوشی ها همه کاره خودش بود و در روزگار جفا پرسش گر و طلب کار از آن سرور سروران...
در ست ده قدم جلوتر نزدیک به دیواری عظیم که سراسر دشت را زیر پا گذاشته بود ، شب بوها ، شبنم می ریختند ، اما افسوس که او فقط
رهگذر بود....!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:40 توسط قاصدک
|

زندگی یه بازیه
یه بازی...![]()
مهم نیست توی این بازی اول می شی یا دوم ![]()
مهم نیست که کجا داری بازی می کنی![]()
مهم اینه که...![]()
اینه که
بازیه درست و خوب رو یاد بگیری.![]()

حالا راستشو بگو ![]()
معلمت کیه؟؟ ![]()
آره می دونم....![]()
اونی عاشقیش دل می خواد نه دلیل![]()
خدا ![]()
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:48 توسط قاصدک
|

![]()
خدایا !
مرا به گونه ای بساز
شکل بده
و بتراش
که مایه شرمساری تو نباشم .
خدایا !
هر روز راه ستایش تو را می پیمایم
با دیدگانی شگفت زده
زیبایی را می جویمکه ذات توست
و هر روز وظایفم را با فروتنی به انجام می رسانم.
به برادران و خواهرانم یاری می رسانم
تا باری گران را
در جاده پرپیچ و خم زندگی بر دوش کشند .
و هر روز در دل نجوا می کنم :
« در خوشی و غم در شکست و موفقیت
در آفتاب و باران خدایا فقط خواست تو انجام پذیرد
خدایا !
ذهن من چون قایقی توفان زده در تلاطم است .
آیا این قایق را آرامش می بخشی
تا من خواست تو را دریابم ؟
خدایا !
آیا توان انجام خواست خود را به من می بخشی ؟
توان انجام خواست تو با عشق ُ ملایمت ُ ایمان و پاکی و شرافت ُ بدون تعلل و بدون توجه به سخنان دیگران!
با انجام خواست توست
که آدمی به آرامش و بالاترین نیکی ها دست می یابد.
خدایا !
معبودم !
تو به همه چیز آگاهی
پس بادا که خواست تو
پیوسته تحقق پذیرد .
در اندوه و شادی ُ
معبودم !
بادا که خواست تو تحقق پذیرد .
خدایا !
مرا متبرک گردان
تا در دنیایی که همه
به دنبال لذت و تملک و قدرتند
دیدگانم بر تو دوخته باشد .
مگذار از پی چیزهایی روم
که مرگ آنها را می رباید
بلکه به جست و جوی چیزهایی برآیم
که زندگی را در بر دارند.
من با گوهرهای زمین با زرو سیم
با دارایی و ملک چه کنم ؟
ثروت عشق تو را می خواهم !
خدایا !
به تو عشق می ورزم
بیشتر و بیشتر به تو عشق می ورزم
تو را بیش از هر چیز دیگری در این دنیا
دوست می دارم .
چنان به تو عشق می ورزم که
سرمست و بی خود می شوم .
خدایم !
مرا عشق پاک وخلوص و عبودیت عطا کن .
متبرکم کن تا دنیا با تمامی
غم ها و خوشی هایش ُ زشتی ها و زیبایی هایش
مرا نفریبد .
خدایم !
مرا ابزار یاری وشفاعت
در این دنیای پر رنج و درد قرار بده ! ![]()
خدایا !
مرا تطهیر کن .
خدایا !
باز سقوط کرده ام
نور تو را پنهان کرده ام
اما نام تو دستگیر از پا افتادگان است .
سوی تو می آیم
تا سینه آلوده ام را تطهیر کنی .
مرا بشویی و پاک سازی
چنان مطهر
که دوباره سقوط نکنم.
خدایا !
اگر با من باشی
چه کسی می تواند علیه من باشد ؟
اگر من با تو باشم
چگونه ممکن است که دشواری ها نصیبم شوند
و از میان برداشته نشوند ؟
هیچ مشکلیُ هیچ مانعی و هیچ گره ای نیست
که من وتوباهم
نتوانیم آن را از میان برداریم .
خدایا !
چنان نزدیکی
که نمی توانم ببینمت .
صدای تو هر لحظه با من سخن می گوید
اما من آن را نمی شنوم .
مرا به اعماق درونم ببر
تا شکوه بی پرده جمال تو را بشنوم .
مرا بیاموز
پیوسته تو را بجویم
و همواره به عنوان یگانه پناهگاهم
به تو رو کنم
خدایا !
در زندگی هرگز از یاد نمی برم
گرچه والدینم موهبت تولد در این دنیا را
به من عطا کردند
اما تو هستی
که موهبت زندگی جاودانه را به من می بخشی.
خدایم !
مبادا که روزی
توجه پر مهر و حمایت پر عشق تو را
احساس نکنم .
تو چون مادر منی
من همچون فرزند تو .
چون کودکی رها از ترس و تشویش
در آغوش تو زندگی می کنم .
و ایمان دارم
آن مادر پیوسته کودکش را تامین می کند.
خدایا !
مرا متبرک گردان
تا در راه تو گام بردارم
مهر بورزم وبخندم.
به همه مهر بورزم
هر چند از من بیزارباشند
و در هر شرایطی
هر چند ناگوار
پیوسته خندان باشم.
به من بیاموز
در هر موقعیتی به تو تکیه کنم
و نوای با شکوهت را بشنوم.
چون هر آنکه نوای تو را بشنود
با خویشتن و دنیا به آرامش می رسد .
خدایا !
ناپاکم و گناه آلود
اما می دانم
اگر نگاه رحمتت را بر من بیفکنی
قلب من چون برف سپید و پاک خواهد شد .
و آنگاه به حضور پر نورت
راه خواهم یافت .
خدایا !
ذهنم پریشان است
قلبم بی قرار است
افکارم شوریده اند و
درمانده ام .
پس رشته ی زندگی ام را
به دست های امن تو می سپارم
.. توفان می خوابد
و آرامش توحکفرما می شود .
خدایا !
راهی نمی بینم
آینده پنهان است
اما مهم نیست
همین کافی است
که تو همه چیز را می بینی
و من تو را .
خدایا !
مرا همواره در درگاهت نگاه دار .
دیدن تو حتی از دور
یعنی زنده ماندن و جان داشتن
اما ندیدنت پژمردن و جان دادن است .
خدایا !
مرا قلبی شریف ببخش
تاچون رود مهر
در این دنیای تشنه جاری باشد .
به جست و جوی آسایش و زیبایی نیستم
که همه چیز در گذر است .
خدایم !
مرا متبرک گردان تا چون گل ها به خورشید رو می کنند
پیوسته به تو رو کنم
باشد که گلی شوم
در باغچه تو .
و عطر من
شادی کوچکی
به زندگی کسانی که از شادی محرومند ببخشد .
خدایا !
موهبت های فراوانی به من بخشیده ای
و از خطاهای بسیارم در گذشته ای
پس متبرکم کن تا بیاموزم و ببخشم و در گذرم
وقلبم هیج نفرتی را در خود نگاه ندارد .
خدایا !
در هر نفس
تو را شکر می گزارم
تو را ستایش می کنم
به تو عشق می ورزم .
و تو مرا یاری می رسانی
تا دیوارهای زندان خود ساخته ام را فرو ریزم
و از همه بندها رها شوم .
عشق یعنی همین که من و همه ی آدمای دیگه عاشق تو هستیم تا بی نهایت...
جی پی واسوانی
خدایا ، یه فوت به این قاصدک می کنی ؟ ![]()

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:32 توسط قاصدک
|