یک خفقان تازه.
باز یک خفقان تازه ، کنار نسیم تشویش و عطر یاس که از دور به مشام می رسد ...
کنار وسعت حروف تنهایی ...
کنار جویی از صفا در اندیشه ی حقیقت پاییز غوطه می خوردم...
کنار جویی از صفایی که ابرازش،... وای...، سکوت...
اندیشه ی حقیقت پاییزی که می بالم از تولدم در آن ، تمامه رنگ ، تمامه زیبایی ، تمام غم توام با شادی...
و باز صدایت را انگار کسی از دور فریاد زد...
شب از تاریکی گریخت و صورته رنگ پریده ام با لبهای بنفش شده از سرما و چشمان سبز در آینه به وحشتم انداخت...
پرسیدم
کیستی؟
....
صدایت را که نشنیدم تازه فهمیدم تویی...
شاید ثانیه ای ، لحظه ای ، دیوانه شدم ...
دلم میخواست فریاد کنم نرو..
و شاید از یاد بردم آن دم که تو همیشه در وجود منی...
خدایا
تنها،... راز دل با تو
می ترسم ازآدم ها..
دهانم را قفل و زنجیر کردم با خطوط درهم وح ش ت
و می ترسم از خودم...
از امتحان های تو
از منچ...
از رغیب رفیق
می ترسم ، فرصت را در مشت ،محکم گرفتم اما
صدای پاورچین پاورچین گریختن آن را از مابین انگشتانم می شنوم.
دوباره همه جا پر از خالیست
پر از صدای سکوت است...
وچه سخت است که از کنار شادی نگاه با اخم بگذری...
آری
من هم حال پی بردم به این حقیقت
دیوانه ی نگاه ، اما.... خون سرد ... با اخم و بی اعتنا..
کنار آبم ،
خدایا به درونش هولم ده..
خودت کمکم کن...
دعایم میکنی؟

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:15 توسط قاصدک
|
