تبليغاتX
خدا هیچ وقت دیر نمی کنه

فردا

یکشنبه یکم مهر 1386

فردا روز بزرگیست .

امشب شبی به یاد ماندنی

و فرداها پر از امید و انتظار

خوب به یاد دارم که چند سال پیش مثل امشب دندا نهای یکی درمیانم را ، نیمه شب رفو کردم و مادر کیف و دفترم را مهیا .

صبح کودکان زیادی آمده بودند

همه ترو تمیز و واکس زده !

دست در دست همدم تمام زندگی، مادر

صدای سلام و صلوات و بوی خوش اسپند که همیشه لااقل مرا ناخوش می کرد در آسمان زلال مدرسه جولان می داد.

و من چه سر خوش چشم به تک درخت کنار حیاط دوخته و اولین همدمم را گزیدم.

دختری دیدم در کلاس که از او بدم آمد واو 5 سال تمام مبهوت کننده ترین و بهترین دوستم شد، خواهرم شد...

وچه زود طوطی وار و بی مهابا سخن گفتن را ، شنیدن را، و سهمیه بندیه ذهن نوپایم را در سر گنجاندم...

چه زود ...

چه زود بوی قلم و دفتر و کتاب و امتحان ها با مشامم آشنا شد،  گاهی هم قهرکرد و گاهی آشتی ...

و باز زمان مثل یک پلک زدن فرار کرد و من به یاد آوردم که خسته و بی رمق پی آن ندویدم...

فرداوقت بزرگیست که دیوانه ی سلام فصلش هستم.

خزان ...

فصل من ...

نه غمناک ، نه ماتم زده و نه سرکش و مرده...

دوستش دارم

به اندازه ی تمام برگهای رنگ پریده و مریض احوال اش که له کرد و رفت و خش خشش را نجوا نکرد آن عابر سر به هوا و گفت از پاییز متنفرم...

عابر سر به هوا ، نجوایش را با گوش جان خریدی ؟ دردش را درمان شدی؟

نه...

تنها گفت از این برگهای لال و گنگ متنفرم ، غافل از اینکه پر از غلیان واژه بودند

پاییز دیوانه و لال را دوست دارم...

و فردا اولین سلامش را باد به یغما خواهد برد...

فردا که اول مهر است

اول محبت است ...

اول زندگی پس از چند ماه در کما بودن.

وبرای فردا

خدایا...

من و

9 ماه زندگی

دست در دست هم

تولد می گیریم.

کمکم کن ...

 

 

 

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:11 توسط قاصدک |

http://irlearn.persiangig.com/cur/irlearn_nature.ani