تبليغاتX
خدا هیچ وقت دیر نمی کنه

یک پوسته ی خالی

جمعه بیست و ششم بهمن 1386

زندگی بازی غریبی دارد غریب غریب

یک آن چشمت را باز می کنی می بینی این همه جاده به دنبال سایه ی یک خیال بودی

می بینی اصلا شقایقی وجود نداشت که عاشق باشد...

میبینی پنجره ها پر از قفل و زنجیر و میله است

پرستویی در آسمان نمی پرید اما تو همیشه محو تماشایش بودی...

این همه غرق شدن در دیر حالا دامانت را گرفته که دوباره دیر شده است

انگارتو را با میخ به دیواری کوبیده اند و همه جاده را گرفته اند و حتی نیم نگاهی به تو که نه به دیوار هم نمیکنند

و تو آنقدر عاجز و بیچاره ای که حتی برای جان سپردن هم آزاد نیستی

حتی نمی توانی از قفس تن رهایی یابی

شاهرگت تیر می کشد...

اما نمی میری

واین قفس عجب حجم سردی را داراست...

سرده سرد

زمحریر...

گرما و داغی فرسنگها دور است و غیر قابل دست درس

مانند یک آرزوی محال

خیلی فرسوده و مندرس شده ام

به اندازه ی کوله بار یک تنهایی خسته..

و به قدر تمام حرف های دو چشم

که حالا در جایشان یخ زده اند

یعنی دوباره به حرکت در می آیند؟؟

نه...

امید خیلی وقت است که مرده

حتی آنقدر پیرم که بر سر گورش هم قصد رفتنم نیست..

باران تند می بارد..

 سیلی بزن سیلی بزن 

محکم...

بر قبر امید ببار که بداند دیگر حتی مجال انتظارش را هم ندارم .

ببار و بگو که چرا تنهایم گذاشت ؟

چرا ؟

من با او چه کرده بودم؟

هان؟ چرا با دیوانگی ها و پتک فکر و شبنم های پر چنه تنهایم گذاشت ؟

چرا با خوده پوچم تنهایم گذاشت ؟

آره وقتی دلم را عطر سیب برد اعتراضی نکردم فریادی نزدم نجوایی نگفتم

اشک ریختم و همه ی دنیا کور بودند آن زمان

حالا همه بینا شدند و می بینند که درون این پوسته را کسی غارت کرد .

یک پوسته یک کوزه آب و دوچشم یخ زده

همه ی یک تن بی ارزش ...

که حتی یارای گفتن از بغضش نیست.

می خرمش غورتش می دهم تلخ است زهر مار است

تمام شد.

حالا این پوسته پر از بغض است . شاد باشید که لااقل خالی نیست

تو شاد باش او پره پر است

!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:45 توسط قاصدک |

http://irlearn.persiangig.com/cur/irlearn_nature.ani