رهگذر !!
در کوچه باغی زیبا چند کبوتر مشغول لالایی بودند.
مردی از راه رسید.
نفسی تازه کرد، قدی راست کرد ، جانی راحت کرد ، به اطراف نگاهی انداخت از یک سو شقایق ها می رقصیدند و از سوی دیگر یاس های غیر وحشی ...
دستی به گردن شقایق انداخت.
پوزخندی زد و گفت : چقدر خونینی !!
شقایق قامت راست کرد و جواب داد : قرمزم!! مرد اندکی جا خورد... او را در دشت رها کرد
به درختی تکیه داد ، درخت پر بود از اقاقی هایی که با چشمان سپیدشان مددرا می پاییدند...
مرد به دوردست ها خیره شد ...
اشکی از چشمانش جاری شد ...
او غمی در بساط نداشت ، سرخوش بود...
آسمان آبی تر از همیشه می نمود.
غرق در سکوت دشت کسی دیگر وارد شد، پیش آمد ، قدری این پا و آن پا کرد و در آخر پرسید : رهگذری؟؟؟
مرد جوابش داد : ماندگارم...
رهگذر پاشنه ی کفشش را خواباند و به راه افتاد...در دل گفت : خدایا...
ناگهان به یاد آورد روزهایی را هرگز این نام را بر لب نیاورده بود ، روزهایی که در خوشی ها همه کاره خودش بود و در روزگار جفا پرسش گر و طلب کار از آن سرور سروران...
در ست ده قدم جلوتر نزدیک به دیواری عظیم که سراسر دشت را زیر پا گذاشته بود ، شب بوها ، شبنم می ریختند ، اما افسوس که او فقط
رهگذر بود....!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 8:40 توسط قاصدک
|